تبليغاتX
دوستت دارم یه دنیا

example: JavaScript Codes

احساسات

 

¤ مزرعه زرد،گندم زار

 

مترسک میدانست تا او باشد تمام کلاغ ها از گرسنگی خواهند مرد،،

 

صبح روز بعد مترسک خود را کشت،،

 

او تازه کلاغ ها را فهمیده بود..

 

 

 

¤ مقابل پنجره ات نرده کشیده ای

 

تا عاشقانت دخیل ببندند

 

ومن بیمناکم از کلیدی که قفل احساست را بگشاید مهربان..

 

 


 

نوشته شده توسط دلفریب در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387 ساعت 1:40 موضوع | لینک ثابت


اونی که میخواستم

 

 

اونی كه ميخواستم عهدشو شكست و
به پای یک عشق جديد نشست و
چش روی آرزوم هميشه بست و
پشت مه پنجرمون رها شد
اونی كه میخواستم مث اشك چكيد و
تو طول راه يهو يكی رو ديد و
صدای از ما بهتر و شنيد و
به خاطر هيچی ازم جدا شد
اونی كه ميخواستم دل ما رو بردو
تو راه كه می رفت به يكی سپرد و
تو خاطرش ، خاطره ی ما مرد و
يكی ديگه تو روياهاش خدا شد
اونی كه ميخواستم دل ازم بريد و
بين گلا يک گل تازه چيد و
به اونی كه دلش ميخواس رسيد و
مثل تموم مردا بی وفا شد
اونی كه ميخواستم زود ازم گذشت و
يه روزی رفت و ديگه بر نگشت و
منكر مجنون شد و كوه و دشت و
منكر عشق و بودن با ما شد
اونی كه ميخواستم زير قولش زد و
با يكی ديگه پيش من اومد و
به خاطر اون به ما گفتش بد و
عزيز تر از ديروز و از حالا شد
اونی كه ميخواستم شدش از ما سرد و
پيغام دادش كه ديگه برنگرد و
بد بودن ما رو بهونه كرد و
غيبش زد و يك دفعه كيميا شد
اونی كه ميخواستم ما رو بد شناخت و
هستی شو پيش يكی ديگه باخت و
قصر من و با يكی ديگه ساخت و
شكر خدا باز ولی پادشاه شد
اونی كه ميخواستم من و داد به باد و
 
رفت پيش اون كس كه دلش ميخواد و
زد زير عشقش تا يادش نياد و
اسم منم جزء آدم بدا شد
اونی كه ميخواستم من و زد كنار و
خزونشو يه جوری كرد بهار و
قايم شدش تو يه عالم غبار و
تقدير ما مثل موهاش سيا شد
اونی كه ميخواستم آخرش گم شد و
بازيچه ی چشمای مردم شد و
وارد عشق صد و چندم شد و
توی خيال كس ديگه جا شد


 

نوشته شده توسط دلفریب در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387 ساعت 11:52 موضوع | لینک ثابت


عشق آتشین

 

 

شخصی در حال نماز بود.مجنون بدون توجه از بین او

 

و مهرش عبورکرد،آن مرد نمازش را شکست و داد زد:هی مگر ندیدی

 

 که مشغول عبادت با معشوقم هستم که از میان من و مهرم گذشتی...

 

مجنون جواب داد:من که عاشق لیلی ام متوجه تو نشدم،تو که

 

عاشق خدای لیلی هستی چگونه مرا دیدی؟؟


 

نوشته شده توسط دلفریب در شنبه پنجم مرداد 1387 ساعت 16:18 موضوع | لینک ثابت


شکیبایی

 

بیانش آن‌قدر شاعرانه بود که وی را به دکلمه اشعار شاعران واداشت. حالا که رفت شاید این شعر با صدا و دکلمه خود شکیبایی به یادمان می‌آید

هه! مرا نمی‌شناسد مرگ!
یا کودک است هنوز، و یا شاعران ساکتند !
حالا برو ای مرگ، برادر، ای بیم ساده آشنا
تا تو دوباره باز آیی
من هم دوباره عاشق خواهم شد!
.
.
سلام حال همه ما خوب است ولی تو باور مکن!

 

..همین..


 


 

نوشته شده توسط دلفریب در شنبه بیست و نهم تیر 1387 ساعت 18:24 موضوع | لینک ثابت


سنگ قبر

 

بر سنگ قبر من بنویسید:

اهل زمین نبود،،نمازش شکسته بود

 

بر سنگ قبر من بنویسید:

پاک بود چشمان او که دائما از اشک شسته بود

 

بر سنگ قبر من بنویسید:

این درخت عمری برای هر تبرو تیشه دسته بود

 

بر سنگ قبر من بنویسید:

کل عمر پشت دری که باز نمی شد نشسته بود

 

 


 

نوشته شده توسط دلفریب در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387 ساعت 0:57 موضوع | لینک ثابت


شقایق

 

  ما شقایقهای باران خورده ایم

                                                سیلی ناحق فراوان خورده ایم 

 

ساقه احساسمان خشکیده است

                                          زخمها از تیغ و طوفان خورده ایم

 

 


 

نوشته شده توسط دلفریب در سه شنبه هجدهم تیر 1387 ساعت 20:23 موضوع | لینک ثابت


وصال عشق

 

ای عشق مدد کن که به سامان برسیم

 

چون مزرعه تشنه به باران برسیم

 

یا من برسم به یار٬ یا یار به من

 

یا هر دو بمیریم ُ به پایان برسیم

 


 

نوشته شده توسط دلفریب در جمعه چهاردهم تیر 1387 ساعت 22:10 موضوع | لینک ثابت


مادر

 

من خدا را می پرستم و خدا میگوید" بت پرستی کافریست"

من بتی دارم که نامش مادر است

مادرم را من دوست می دارم وبرای حرمت لبخند او درب روی اشکهایم بسته ام

مادرم را من عبادت می کنم وطوافش می کنم هر صبح و شام

 


 

نوشته شده توسط دلفریب در سه شنبه چهارم تیر 1387 ساعت 16:50 موضوع | لینک ثابت


نیلوفر آبی

گل نيلوفر آبی
پشت پلك من میخوابی
ميشی خورشيدی خصوصی
واسه خودم بتابی
آروم آروم
بازی بازی
با دل تنگم ميسازی؟؟؟
من هنوز در به در  زلف سياتم
من هنوزم سبز سبزم
ريشه دارم
يكی از پاپتی هاتم
خانم  كوچيك نواز  بنده پرور
من هنوزم صله گير چشم بارونی اون ابر نگاتم
منوكشتی
منوكشتی
منو كشتی
كشته باشی...
خوش به حالم
من هنوزم كه هنوزه يكی از اون كشته هاتم
من هنوز دربه در  زلف سياتم
من هنوزم سبز سبزم
ريشه دارم
يكی از پاپتی هاتم
شما كه سواد داری
ليسانس داری
روزنامه خونی
با بزرگا مينشينی
حرف ميزنی
همه چی رو ميدونی
شما كه كلت پره
معلم مردم خوبی
واسه هر چی كه ميگن جواب داری در نمی مونی
بگو از چيه كه من دلم گرفته؟؟؟
راه ميرم دلم گرفته
پا ميشم دلم گرفته
گريه ميكنم، ميخندم ،میخوابم دلم گرفته
من خودم آدم بودم
باد زدو هوای منو برد
سوار اسبی بودم كه روز بارونی زمين خورد
شما كه سواد داری
ليسانس داری
روزنامه خونی
با بزرگا مينشينی
حرف می زنی
همه چی رو ميدونی
شما كه كلت پره
معلم مردم خوبی
واسه هر چی كه ميگن جواب داری در نمی مونی
بگو از چيه كه من دلم گرفته...
 

 


 

نوشته شده توسط دلفریب در شنبه یکم تیر 1387 ساعت 16:44 موضوع | لینک ثابت


آسمون عاشقی

 

ای آسمون میخوام باهات حرف بزنم گوش میکنی:

 

وقتی بهت نگاه میکنم بهت حسادت میکنم می خوای بدونی چرا؟

 

وقتی ستارهات نیستن

 

 تو میتونی گریه کنی و همه بفهمن

 

تو میتونی داد بزنی و همه بفهمن

 

تو میتونی به همه بگی که عاشقی,عاشق ستاره ها

 

اما من نه میتونم گریه کنم

 

نه می تونم داد بزنم نه می تونم بگم که عاشقم

 

 


 

نوشته شده توسط دلفریب در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387 ساعت 15:37 موضوع | لینک ثابت


جدایی

 

من نباشم کی تو رویا موهاتو ناز میکنه؟

کی با بالای شکسته با تو پرواز میکنه؟

 

راس بگو من که نباشم اخمای پیشونیتو

کی میاد دونه دونه با حوصله باز میکنه؟

 

من نباشم کی میاد موقع رفتن اشکاشو

میکنه بدرقه راه بلند سفرت؟

 

من نباشم کی میگه همیشه حقا با توا؟

واسه خاطر تو جون میده پشت پنجره

 

من نباشم کی کلافت میکنه با سوالاش؟

کی تورو به هم میریزه با بیان خیالاش؟

 

من نباشم کی تو هر چیزی بگی گوش میکنه؟

کی به خاطر تو دنیارو فراموش میکنه؟

 

من نباشم یه روز امتحان کن وبگو چی شد؟

اگه امتحان میکردی تو ,چقدر چیزا می شد

 

بعد امتحان اگه یه وقت کسی بود مث من

نشونم بده,بگو شاگرد اولت کی شد؟

 

 


 

نوشته شده توسط دلفریب در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387 ساعت 16:49 موضوع | لینک ثابت


دخترک

دختر آرامی نبود ... پر بود از هیاهو و طغیان، انگشتان باریکش با تلخی خاصی سیگار را در خود جابجا می کرد ... هیچ حسی بر لبهایش نبود، حتی وقتی می خندید ... حتی وقتی که با مردی می خوابید ... حتی وقتی که شعر می خواند ...  می گفت یک بار عاشق شده، عاشق مردی که برای دو ماه او را مادر کرده بود ... می گفت فرزندش را دوست داشته، و حتی بعد از خلاص کردنش از دست بچه، هنوزچشمان آبی آن مرد را فراموش نمی کند ... می گفت تنها آرزویش مادر شدن بود ... می گفت به تمام مردهایی که لمسش کرده اند این را گفته و در مقابل جز پوزخند هیچ نشنیده ... می گفت وقتی حس کنی که گرمای موجودی دیگر در تو جاریست، موجودی که نیمی از آن از خون توست، عاشق می شوی، حتی اگر طرف مقابلت حقیر باشد و این بزرگترین راز مادران ما برای تحمل خباثت پدرانمان است ... می گفت شهر مرا دوست دارد، می گفتم این شهر عقیم افتاده  واز هیچ لبخندی باردار نمی شود ... می گفت عاشقانهای مرا دوست دارد و با دیدن عشق من، دلش برای آبی چشمان آن مرد بیشتر تنگ می شود، می گفتم سالهاست که در این شهر کسی عاشق نشده ... می گفت دلش می خواهد اینجا مادر شود ، می گفتم تمام عمر نمی توانی نمناکی ِ آب ِ دهان مردم را از صورت خودت و فرزندت پاک کنی ... می گفت تو چرا مانده ای چه طور مانده ای؟ می گفتم بال هایم بسته است ... عمیق پلک می زد و می گفت پاییزی ترین دوست من، دلم مثل دریا طوفانیست، کجای این شهرمی شود آرامش خرید ... می گفتم مدتهاست که اين شهر بوی تعفن مي دهد حتی اگر به شادی در آن قهقه سر دهيم و دست افشان و پایكوبان بخواهيم شادی را بسازيم .اين شهر بوی كفتار مي دهد، آرزوهای دخترانه ات را بردار و برو تا در میدان شهر به جرم نا نجیبی شلاقت نزنند ... می خندید و می گفت تو ولی با تمام اینها مانده ای و عاشق ... وعاقبت  روزی رفت .... برای همیشه رفت تا آرزوهایش را در آسمان سرزمینی دیگر قد بکشاند ... جایی که مادر شدنش را هیچ کسی استغفار نکند! تنها یادگاری که برایم از او مانده بود  قطعه شعر بالا بود که با خاکستر سیگارش زیرش را امضا کرده بود ... که آن هم دیشب مادر به راحتی و بدون هیچ احساسی، لا به لای پوشه ام به دور انداخت...


 

نوشته شده توسط دلفریب در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387 ساعت 16:27 موضوع | لینک ثابت


انتظار

یکی از همین روزای گم شده

 

یکی از همین روزای بی نشون

 

تو همین ثانیه های در به در

 

تو همین دقیقه های نیمه جون

 

تو بیا,بیا به دادم برس

 

تو بیا که گریه خوابم نکنه

 

 


 

نوشته شده توسط دلفریب در جمعه دهم خرداد 1387 ساعت 13:53 موضوع | لینک ثابت


آرزو

 

محبوبم تورا در رویاهایم دیده ام،درخلوت خویش روی زیبایت را!!

 

تو همدم جان منی و من نیمه دیگرزیبایی ام،که هنگام آمدن به این جهان ازآن جداشد.

 

دلبندم دزدانه آمده ام،،پاورچین پاورچین...تا به تو رسم!

 

به راستی تویی آیا که در برابرم ایستاده ای؟؟

 

ازچه بیم ناکی؟ شکوه دنیا را رها کرده ام

 

تا با تو به بهشت سرزمینهای دور ره برم و باده زندگی و مرگ رابا تو از یک ساغر سر کشم...

 

 


 

نوشته شده توسط دلفریب در جمعه دهم خرداد 1387 ساعت 13:37 موضوع | لینک ثابت


تولد

 

..تولد اون که بهترین بود مبارک..

 

..تولد اون که پاکترین بود مبارک..

 

..تولد اون که زلال ترین بود مبارک..

 

  ..تولد اونی که هست ولی نیست مبارک..

 

  ۱۳xx/۰۳/۰۳

 

 

 

 

 

 


 

نوشته شده توسط دلفریب در جمعه سوم خرداد 1387 ساعت 14:46 موضوع | لینک ثابت


آواره عشق

 

آه ...باز امشب  در تنهای خود سر گردانم

 

نگاهم را به سپیدی مهتاب که از لابلای درختان  زمین را روشن می کند

 

می دوزم  قدم میگیرم ودر جاده خیالاتم غوطه ور می شوم

 

سرم را به دیوار می نهم در دل می خوانمت

 

درکوچه های بی کسی افکارم در پی جای جای نگاهت میدوم

 

از غنچه های گل سرخ  سراغت را می گیرم  اما نمی دانم چرا به حالم می گریند

 

باز به سویت می ایم تا به کوچه تنگ وتاریک بر می خورم

 

تورا می بینم که در کنا ر دیوار سیاهی سر به زیر ایستاده ای

 

ناگهان  صدایی زنجیره افکارم را از هم می گسلد و از شر این کابوس رهایم می دهد

 

صدای زیبایی که از تمام آهنگ ها نیز برایم زیباتر است

 

 گرمای دستت را در دستم می فشارم

 

سرم را از دیوار بر می دارم و باصدای آرام تو را

 

می خوانم و می گویم دوستت دارم تا ابد...

 

تا زمانی که درخت بید برای معشوقه اش باد می رقصد

 

تا زمانی که قلب خورشید می تپد

 

در کنارت خواهم ماند..


 

نوشته شده توسط دلفریب در چهارشنبه یکم خرداد 1387 ساعت 22:0 موضوع | لینک ثابت


فقر و فحشا

دوش مست وبی خبر بگذشتم از ویرانه ای

 

در سیاهی چشم مستم خیره شد بر خانه ای

 

سر خوش از می پیش رفتم تا کنار پنجره

 

صحنه ای دیدم که قلبم سوخت چون پروانه ای

 

مادری مات وپریشان مانده چون دیوانه ای

 

کودکی از فرط سرما میزند دندان به هم

 

دختری مشغول عیش ونوش با بیگانه ای

 

برخودم لعنت فرستادم که شبها تا صحر...میروم مست وشتابان سوی هر میخانه ای

 

اندر این ویرانه این دختر ز فقر        میفروشد عصمتش را بهر نان خانه ای

 


 

نوشته شده توسط دلفریب در چهارشنبه یکم خرداد 1387 ساعت 21:55 موضوع | لینک ثابت


پرسپولیس

سلام...راستش دلم نیومد به این زودی قهرمانی پرسپولیس فراموش کنیم

 

با اینکه قبلا نه تو این وبم و نه تو وب قدیمیم در عین فوق فوتبالی بودن هیچ مطلبی ننوشته بودم

 

ولی این دفعه طاقت نیاوردم

 

آخه بحث قهرمانی الکی نیست که

 

واسه همین بازم چندتا عکس گذاشتم 

 

 

 

 

 

جمال هرچی قرمزو عشقه

 

تو کوچه ها قرمزته

 

امروز وهر روز خدا قرمزته

 

تو تیم محبوب منی پرسپولیس

 

تو افتخار میهنی پرسپولیس

 

 

 

 


 

نوشته شده توسط دلفریب در چهارشنبه یکم خرداد 1387 ساعت 1:35 موضوع | لینک ثابت


هدیه ای به معشوقه

سحرگاه بود

 

به همراه نسیم صبح گاهی از دیار مردگان گذشتیم

 

 و به باغ پر از شکوفه های شادی رسیدیم

 

در میان باغ زمزمه هی به گوش می رسید

 

در ان میان ۲ گل رز از خود فخر می فروختند و یکی بسی خاموش

 

به کنارشان امدم یکی گفت:

 

کدام یک از ما زیبا تریم

 

اولی گفت من دختر خورشیدم و رنگم طلایست من سنبل گرمی و نورم من زیبا ترینم

 

دومی گفت من دختر صبحگاه و سحرگاهم رنگم سپید است همچون ترانه عاشق زیبایم

 

سومی خاموش بود و سر به زیر افکنده بود

 

رو به ان کردم و گفتم :

 

  دخترم تو کیستی ؟

 

گفت: من... من هیچ چیز نیستم

 

من ان سرخ گلی هستم

 

که سنبل عشقم

 

عاشقم وعاشقانه می میرم

 

رو به ان دو کردم و گفتم :

 

ساکت شوید که این یک از شما زیبا تر و عاشق تر است

 

پس ان را با خود می برم و به معشوقه ام خواهم سپرد.


 

نوشته شده توسط دلفریب در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387 ساعت 22:33 موضوع | لینک ثابت


آرزو

 

به امید نگاهت ایستادن

 

به روی شانه هایت سرنهادن

 

مرا خوشتر از این هم آرزوییست

 

لبان کوچکت را بوسه دادن


 

نوشته شده توسط دلفریب در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387 ساعت 22:29 موضوع | لینک ثابت


پرسپولیس

سلام به همگی..امروز میخوام یه کم متفاوت بنویسم..بی خیال شعرو عشقولانه و از این چیزا

 

امروز میخوام فقط راجع به شیرهای سرخ پایتخت بنویسم..

 

آقا حال کردم عجب بازی بود..از پرسپولیسی بودنم لذت میبرم

 

واقعا شاهکار کردن بچه ها..خستگی این یک سال از تنمون رفت بیرون..دم همشون گرم

 

روی هر چی زردو آبیو سبزو مشکیو بقیه رو کم کردن..خدایی حقمونم بود...

 

اینم چندتا عکس از قهرمانای ایران

 

 قرمزته

 

افشین امپراتور

 

 

 


 

نوشته شده توسط دلفریب در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387 ساعت 17:38 موضوع | لینک ثابت


عشق ورزی

  روزی مردی عقربی را دید که در آب دست و پا میزند.او تصمیم گرفت عقرب را نجات دهد اما عقرب انگشت او را نیش زد...

 

مرد باز هم سعی کرد تا عقرب را از آب بیرون بیاورد ولی عقرب بار دیگر او را نیش زد.

 

رهگذری او را دید پرسید: برای چه عقربی را که نیش میزند نجات میدهی؟

مرد پاسخ داد:این طبیعت عقرب است که نیش بزند ولی طبیعت من این است که عشق بورزم.چرا باید مانع عشق ورزیدن شوم فقط به این دلیل که عقرب نیش میزند؟

 

عشق ورزی را متوقف مساز ..لطف و مهربانی خود را دریغ مکن..حتی اگر دیگران تو را بیازارند

 


 

نوشته شده توسط دلفریب در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387 ساعت 9:43 موضوع | لینک ثابت


عشق و بهشت

یکی بودیکی نبود.مردی بود که زندگی اش را با عشق ومحبت پشت سر گذاشته بود.وقتی اون مرد همه میگفتند به بهشت رفته است.آدم مهربانی مثل اون حتمابه بهشت میرفت.

 

در آن زمان هنوز بهشت به مرحله کیفیت فراگیر نرسیده بود استقبال از او با تشریفات مناسب انجام نشد.دختری که باید او را راه میداد نگاه سریعی به لیست انداخت و وقتی نام او را نیافت مرد را به دوزخ فرستاد.

 

در دوزخ هیچکس از آدم دعوت نامه یا کارت شناسایی نمی خواهد.هر کس به آنجا برسد میتواند وارد شود.مرد وارد شد و آنجا ماند.

 

چند روز بعد ابلیس با خشم به دروازه بهشت رفت و یقه ی پطروس قدیس را گرفت:این کار شما تروریسم خالص است...

 

پطروس که نمیدانست ماجرا از چه قرار است پرسید چه شده؟ابلیس که از خشم قرمز شده بود گفت:آن مرد را به دوزخ فرستاده اید و آمده و کاروزندگی ما را به هم زده.

 

از وقتی رسیده نشسته و به حرفهایدیگران گوش میدهد..در چشمهایشان نگاه میکند..به درد و دلشان میرسد.حالا همه دارند در دوزخ با هم گفتگو میکنند..یکدیگر را در آغوش میکشند و می بوسند.دوزخ جای این کارها نیست!لطفا این مرد را پس بگیسرید!!!

 

با چنان عشقی زندگی کن که حتی اگر بنا به تصادف به دوزخ افتادی...خود شیطان تو را به بهشت بازگرداند

 


 

نوشته شده توسط دلفریب در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387 ساعت 9:39 موضوع | لینک ثابت


خسته ام

  دلگیرم از ستاره و آزرده ام ز ماه

امشب دگر ، ز، هر که و هر کار خسته ام

دل خسته سوی خانه ، تن خسته می کشم

دیگر از این حصار دل آزار خسته ام

از او که گفت یار تو هستم ولی نبود

از خود که بی شکیبم و بی یار خسته ام

تنها و دل گرفته بی زار و بی امید

از حال من مپرس که بسیار خسته ام

 

 


 

نوشته شده توسط دلفریب در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387 ساعت 17:26 موضوع | لینک ثابت


عاشق

   به دیدارم بیا ای یار که من در بند پائیزم  

    

    مرا همخانه کن با خویش که با عشق تو لبریزم      

 

        از این شبهای تکراری ببر من را به بیداری       

 

                   رفیق فصل دلتنگی, تو از دردم خبر داری                       

 

                   همیشه وقت تنهایی تو یارو یاورم هستی                         

 

     تو حرف اولم بودی تو حرف آخرم هستی 

 

      به دیدارم بیا ای یار مرا لبریز خواستن کن

 

      اگر میل سفر داری تو با من عزم رفتن کن 

 

  منو پر کن پر از خوابی که با تو دیدنی باشه نگاهم را تو فهمیدی

   سکوتم را تو میشنیدی ولی افسوس و صد افسوس که حالم را نپرسیدی

 


 

نوشته شده توسط دلفریب در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387 ساعت 17:20 موضوع | لینک ثابت


رفتن

حسرت همیشگی 

 

حرفهای ما هنوز ناتمام

 

تا نگاه می‌کنی

 

وقت رفتن است.

 

باز هم همان حکایت همیشگی؛

 

پیش از آنکه با خبر شوی

 

لحظه عزیمت تو ناگزیر می‌شود،

 

آی...
ای دریغ و حسرت همیشگی!

 

ناگهان
چقدر زود دیر می شود . . .

 


 

نوشته شده توسط دلفریب در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387 ساعت 17:5 موضوع | لینک ثابت


گمشده

 تقديم به او كه نیست ولی حس بودنش بر من شوق زيستن میدهد.

 دلم برای كسی تنگ است كه آفتاب صداقت را به ميهمانی گلهای باغ می آورد

 گيسوان بلندش را به باد می داد و دست های سپيدش را به آب می بخشيد

 و شعرهای خوشی چون پرنده ها ميخواند . . .


 

نوشته شده توسط دلفریب در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387 ساعت 16:55 موضوع | لینک ثابت


تویی

از دست تو نيست دل من از گريه پره 

 

مثل تو طاقت نداره واسه تو هر دم میباره

 

  ديگه اشکای من طاقت مونـدن نـدارن

 

 نباشی بی توبازميميرن ميريزن بی توهردم مي بارن

 

تو تموم دنيامی تو تموم حرفامی تو همه لحظه گرم عاشق بودنی

 

يه ستاره داره چشمك ميزنه از آسمون

 

داره دلمو می بره بـه يـه جای بی نام و نشون

 

اون ستاره همون چشمای تويه تو آسمون

 

 داره  پــرپــر ميــزنـــه دلـــم واســه ديــــدن اون

 

تو تموم دنيامی تو تموم حرفامی تو همه لحظه گرم عاشق بودنی

 


 

نوشته شده توسط دلفریب در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387 ساعت 23:6 موضوع | لینک ثابت